تبليغاتX
اگه بیکاری بیا اینجا
اگه بیکاری بیا اینجا

یه نفر که گاهی بیکار میشه
   http://ghatipati13.blogfa.com
خبرنامه و نظرسنجی
برای اطلاع از اضافه شدن مطالب جدید به وبلاگ می توانید در خبرنامه عضو شوید .





Powered by WebGozar




پیوندها

پیوندهای روزانه

آمار وبلاگ

  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

کل بازديد ها :


.: تبليغات :.

جای بنر های شما


هی فلانی ....
رسم ما رسم خوشایندیست .....

معرفت......عشق .....محبت.... ..و خدا

هی فلانی ....

میدانم شهرتان پر دود است

بیت اول غزل عشق آنجا، پول است

و در آنجا هر کس ، پی احساس بود مجنون است

هی فلانی ..... اینجا....

هر کسی زاده شود چند بیتی به غزل ......یعنی عشق.......مدیون است


+ | نويسنده : مجید در تاريخ : سه شنبه 1388/08/12 |

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

عاشق شدن

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره


بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری


برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی


از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه

آخرین امتحانت رو پاس کنی


کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه


توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی


برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی


تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه


بدون دلیل بخندی


بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه


از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی


آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره


عضو یک تیم باشی


از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

دوستای جدید پیدا کنی

وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین


لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی


یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده


عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره


یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی


اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

قدرشون رو بدونیم

"زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد"




+ | نويسنده : مجید در تاريخ : سه شنبه 1388/08/05 |

سلام
سلام به تو که بهترینی

دوستت دارم بی رو در باستی




+ | نويسنده : مجید در تاريخ : دوشنبه 1388/07/27 |

هر شب، شب قدر است اگر قدر بداني!

هر شب، شب قدر است اگر قدر بداني!

 

حال دل با تو گفتنم هوس است           خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بين که قصه فاش                 از رقيبان نهفتنم هوس است
شب قدري چنين عزيز و شريف           با تو تا روز خفتنم هوس است
ده که دردانه اي چنين نازک               در شب تار سفتنم هوس است
اي صبا امشبم مدد فرماي               که سحرگه شکفتنم هوس است
از براي شرف به نوک مژه                  خاک راه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعيان               شعر رندانه گفتنم هوس است




+ | نويسنده : مجید در تاريخ : چهارشنبه 1388/06/18 |

داستان يك بچه شتر !!!

آورده‌اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت‌وگویی به شرح زیر صورت گرفت:

بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش اومده ، ميشه ازت بپرسم؟ شتر مادر: حتماً عزیزم. چیزی ناراحتت کرده؟ بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟ شتر مادر: خوب پسرم. ما حیووناي صحرا هستیم. تو کوهانمون آب و غذا ذخیره می‌کنیم تا تو صحرا که چیزی پیدا نمیشه بتونیم دووم بیاریم. بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرده؟ شتر مادر: پسرم. قاعدتاً برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن ، داشتن این نوع دست و پا ضروریه. بچه شتر: چرا مژه‌های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت‌ها مژه‌ها جلوی دید منو می‌گیرن. شتر مادر: پسرم این مژه‌های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتیه که چشماي ما رو در مقابل باد و شن‌های بیابان محافظت می‌کنن. بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آبه برای زمانی که ما تو بیابون هستیم. پاهامون هم برای راه رفتن تو بیابونه و مژه‌هامون هم برای محافظت چشمامون در برابر باد و شن‌های بیابون ... بچه شتر: فقط یک سوال دیگه دارم... شتر مادر: بپرس عزیزم. بچه شتر: پس ما تو این باغ وحش چه غلطی می‌کنیم؟

نتیجه‌گیری: مهارت‌ها، علوم، توانایی‌ها و تجارب فقط زمانی مثمر ثمر است که ما در جایگاه واقعی و درست خود باشیم... پس همیشه از خود بپرسیم كه جايگاه واقعي ما كجاست؟! به نظر من اين نكته بزرگترين مشكل در مملكتمان است كه اگر رفع شود (خواب ديديد ، خير باشه!) اكثر مشكلات ديگر به خودي خود حل خواهد شد.


برگرفته از وبلاگ پرمحتوا و زیبای فرهاد ناجی




+ | نويسنده : مجید در تاريخ : سه شنبه 1388/05/13 |

شمع و پروانه
شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟

گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی


پروانه بخندید ولی خوب جوابش را داد

گفت طولی نکشد نیز تو خاموش شوی




+ | نويسنده : مجید در تاريخ : یکشنبه 1388/04/21 |

مناجات

يارب به خدايي خداييت * وانگه به كمال كبرياييت 

 بفرست به حاكمان بي دين * صد لعنت و صدهزار نفرين 

 اين افعي باده خورده ي مست *وين زنگي سرسپرده ي پست 

 اين گرگ درنده خوي خونخوار * اين روبه پرفريب مكار 

 اين بي خردان باطل انديش * كوته نظران راضي از خويش 

 اين قافله ي بلا و ماتم * وين سلسله ي سياهي و غم 

 اين نوكر بي بديل شيطان * ابليس دل و به ظاهر انسان

بنشان سر جايش آشكارا * تا كم بدهد شكنجه ما را 

 بنياد ريا تو بركن از جاي * تا صدق و صفا برويد آنجاي 

 تا جمله ي ما ذكر تو گوييم * مستانه ره تو را بپوييم




+ | نويسنده : مجید در تاريخ : چهارشنبه 1388/03/27 |

مادر

روز مادر مرد، کنار مغازه گل فروشی ایستاد تا دسته گلی را برای مادرش- که دو هزار مایل دور از او زندگی می کرد-سفارش دهد و از طریق پست بفرستد. لحظه ای که از ماشینش پیاده شد توجهش به دخترکی جلب شد که گوشه ای نشسته بود و زار زار گریه می کرد. مرد از او پرسید چه شده و دخترک جواب داد:من خواستم یک شاخه رز قرمزی را برای مادرم بخرم اما فقط هفتاد و پنج سنت دارم و آن شاخه گل،دو دلار است. مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا ،من برایت می خرم او برای دخترک شاخه گل رز را خرید و دسته گل مادرش را نیز سفارش داد. وقتی آنها از هم جدا می شدند،مرد پیشنهاد کرد دخترک را برساند دخترک گفت:بله ،لطفا .شما می توانید مرا نزد مادرم برسانید؟. دخترک، مرد را به سمت گورستان راهنمایی کرد،جایی که شاخه گل را روی قبری که خاکش تازه بود،گذاشت. مرد به مغازه گلفروشی برگشت ،سفارش خود را لغو کرد و دسته گل را گرفت و دو هزار مایل مسافت خانه مادرش را در پیش گرفت.




+ | نويسنده : مجید در تاريخ : چهارشنبه 1388/03/27 |

میر حسین
خدمت تمام دوستای عزیزم عرض کنم که فقط

میر حسین موسوی




+ | نويسنده : مجید در تاريخ : پنجشنبه 1388/03/14 |

عشق
فعلا فقط همین


+ | نويسنده : مجید در تاريخ : شنبه 1388/02/26 |

بازگشت
سلام به همه دوستانی که ابراز محبت داشتن

به زودی دوباره برمیگردم




+ | نويسنده : مجید در تاريخ : یکشنبه 1388/02/20 |

عیدتون مبارک
مهدی جان

آفتابگردون عزیز

زهره خانم

رنگ پریده خان

آقا فرهاد

گل پسر

محمد خان

ناشناس

:..SaRa..::

هانی

الهه خانم

وحشی جان

و خلاصه همه دوستان

عیدتون مبارک




+ | نويسنده : مجید در تاريخ : یکشنبه 1388/01/02 |

يك جانباز در مقابل مجلس خود را به آتش كشيد
به جبهه ها، رشادتم
به سالها اسارتم
خنده صبح و شامتان
حرامیان، حرامتان

اشک دو چشم رهبرم
خون چکیده از سرم
شهد شده به کامتان
حرامیان، حرامتان

داس عدو به گردنم
شخم عدو بر بدنم
گندم بی همتتان
حرامیان، حرامتان

ماهی شط خون چه شد؟
عشق چه شد؟جنون چه شد؟
دور شده ز کامتان
حرامیان، حرامتان

عبد چه شد؟ خدا چه شد؟
دیانت و رضا چه شد؟
گسیخته لجامتان
حرامیان، حرامتان

هم نفس آه که شد؟
یوسف صد چاه که شد؟
پله و نردبانتان
حرامیان، حرامتان

همسفران همنفس
پریده از کنج قفس
مرغ هوس به بامتان
حرامیان، حرامتان

طبع شکم باره تان
مرکب راه وارتان
قرعه که زد به نامتان؟
حرامیان، حرامتان

جبهه به خون کشیده شد
حنجره بس دریده شد
طراوت کلامتان
حرامیان، حرامتان

راهی صد کمین که شد؟
معبر روی مین که شد؟
معبر زیر گامتان
حرامیان، حرامتان

خانه ام افروخته شد
بام به کف دوخته شد
امنیت خانه تان
حرامیان، حرامتان

کشته صد پاره که شد؟
به خصم دون چاره که شد؟
دوامتان، دوامتان
حرامیان، حرامتان


برف من و بام شما
درد من و دام شما
وسعت بام و دامتان
حرامیان، حرامتان

خنده به اشک مادرم
نمک به زخم همسرم
مادرتان، همسرتان
حرامیان، حرامتان

ابوالفضل سپهر




+ | نويسنده : مجید در تاريخ : پنجشنبه 1387/12/15 |

کدام صندلی؟

يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از دانشگا هها وارد كلاس درس مى شود و به دانشجويان مي گويد

 مي خواهد از آنها امتحان بگيرد ، بعدش صندلى اش را بلند مي كند و مي گذارد روى ميزش

، و مي رود پاى تخته سياه ، و روى تابلو ، چنين مى نويسد :

 ثابت كنيد كه اصلا اين " صندلى " وجود ندارد

! دانشجويان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار مي آورند و هر چه فرضيه ها و

 فرمول هاى فلسفى و رياضى را زير و بالا مي كنند ، نمى توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند

. تنها يك دانشجو ، با دو كلمه ، پاسخ استاد را مي دهد .

 او روى ورقه اش مي نويسد : كدام صندلى ؟




+ | نويسنده : مجید در تاريخ : یکشنبه 1387/12/04 |

اگر حسین از ما بود
اگر حسین از ما بود در هر سرزمینی بیرقی می افراشتیم و در هر روستایی منبری برپا میکردیم و مردم را به نام حسین به مسیحیت فرا می خواندیم (یک نویسنده مسیحی)

 




+ | نويسنده : مجید در تاريخ : دوشنبه 1387/11/28 |

همون بهتر که نمیدونی!!

 مردی به استخدام یك شركت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یك فنجان قهوه برای من بیاورید."

 

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی ؟"

 

كارمند تازه وارد گفت: "نه"

 

صدای آن طرف گفت: "من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق"

 

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت:«و تو میدانی با كی حرف میزنی بیچاره."

 

مدیر اجرایی گفت: "نه"

 

كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت



پی نوشت:

شبیه همین اتفاق در دوران سربازی برای خودم افتاد.شب تو کلانتری تو اتاق بودم که تلفن زنگ زد و از اون طرف خط یه نفر پرسید که الان تو کلانتری کیا هستن

من هم گفتم فعلا جز سربازا هیچ کس نیست همه کادریها طبق معمول پیچوندن رفتن خونه

طرف گفت احمق مگه نمیدونی نباید این اطلاعات رو تلفنی به کسی بدی؟

من هم گفتم تو میدونی من کی هستم؟ طرف گفت نه مگه کی هستی؟

گفتم احمق همون بهتر که نمیدونی!!




+ | نويسنده : مجید در تاريخ : یکشنبه 1387/11/20 |

زندگی به روش آمریکایی

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟

مكزيكى: مدت خيلى كمى!

آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟

مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه!

آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟

مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده مىچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!

آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!

مكزيكى: خب! بعدش چى؟

آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...

مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟

آمريكايى: پانزده تا بيست سال!

مکزيكى: اما بعدش چى آقا؟

 

 آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى !

 

مكزيكى : خب بعدش چى؟

 

اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!

 

ميليونها دلار؟؟؟

 

آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات 

 

 بازى كنى با زنت خوش باشى 


+ | نويسنده : مجید در تاريخ : جمعه 1387/11/11 |

مسابقه
یک روزنامه انگلسی مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این
مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد.
سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است. یکی از آنها
دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر
دانشمند غلات است. همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند
و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد. اما بدلیل کمبود سوخت ، بالون
بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، از سقوط خودداری کند. تحت
همین وضعیت شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟
بسیاری پاسخ های خود را ارسال کردند. اما وقتی که نتیجه مسابقه منتشر شد، همه با
تعجب دیدند که پسر کوچکی این جایزه کلان را کسب کرده است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جواب او این بود : سنگین ترین دانشمند را بیرون بیاندازید




+ | نويسنده : مجید در تاريخ : جمعه 1387/11/04 |

مطالب گذشته

منوی اصلی

آرشیو ماهانه

Copy Right © http://ghatipati13.blogfa.com .:. Template Design By : GHALEBKADEH